هی درد درد درد ... می کشم!
پریشان گویی های یک روح سرگردان 
آخرين مطالب
لینک دوستان

 


جا مانده است
چیزی
جایی
که دیگر هیچ گاه
هیچ چیز
جای خالیش را
پر نحواهد کرد...!
"حسین پناهی"

سلام
دیروز 24 بهمن بود و چهل و پنجمین سالگرد فروغ عزیز که به لطف دوستان ظهیر الدوله بسته بود و ...

 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


روز یک شنبه هم با بچه های انجمن ادبی بابلسر رفتیم محمود آباد و با بچه های انجمن اونجا یه نشست مشترک داشتیم که خوب بود و یه کم منو از یک نواختی در آورد.
نقطه ی عطف این نشست شعر خوانی علی اکبر یاغی تبار بود که چند تا کار فوق العاده خوند که بیت آخر یه غزلش این بود:

"می ترسم از تَذَبْذُبِ یارانم، گفتی برادرم شده ای؟ باشد
اثبات کن برادری خود را، باید مرا به چاه بیندازی...!"

این روزا بدجوری اسیر  روزمرگی و تکرار شدم و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم و مدام این شعر رو با خودم زمزمه می کنم:

نمی دانم آخر چه مرگم شده است
که این قدر دلگیرم این روزها
نه از تو که از هیچ کس جز خودم
سراغی نمی گیرم این روزها
تمامش به تنهاییم بسته است
که این قدر زنجیرم این روزها
پر از بوی کافورم و بوی مرگ
گمانم که می میرم این روزها...!
"مریم سقلاطونی"

چند روز قبل عارف شعبانی که از  شاعرای خوب قائمشهره زنگ زد و گفت: یه ترانه واست نوشتم و برام خوندش که هدیه خوبی بود و خوشحالم کرد و این جوریه:

هیشکی غم ما رو نمی دونه
دنیای ما بد جوری داغونه
هیشکی نمی دونه روزای ما
خیلی سیاتر از شبامونه
می خندیمو اینا نمیدونن
از قلب ما شادی گریزونه
واست لالایی رو نمی خونم
می چیننت آخر گل پونه
درداتو با اشکات آروم کن
وقتی خدا دردو نمی دونه
نه می شنوه ما رو نه می بینه
چشم و دلم از دست اون خونه
قبل تو باریده چه ساعت ها
ابرای بارون زا رو این شونه
اما برای حتی یه قطره
نه ... شونه ام دیگه نمی نونه
حالا گل پونه گل پونه گل پونه
این شونه داغونه نمی تونه
از روز ما شادی گریزونه
شب داره می مونه تو این خونه
اما تحمل کن تو می تونی
دنیا همین جوری نمی مونه...!

و اما یه داستانک از جبران خلیل جبران:

صدفی به صدف کناری خود گفت: من احساس درد زیادی در درونم می کنم، دردی که سنگین و گرد است.
صدف همسایه با رضایت و تکبر گفت: سپاس برای آسمان ها و دریاها که من در درونم دردی احساس نمی کنم و از درون و بیرون خوب و سالم هستم.
خرچنگی که در آن لحظه از آنجا عبور می کرد صدای گفتگوی آن دو را شنید و از صدفی که از درون و بیرون خوب و سالم بود گفت : بله تو خوب و سالمی، ولی دردی که همسایه ات در درونش دارد مرواریدی بی نهایت زیباست...!
                          "کاغذ سفید. داستانک های جبران خلیل جبران. ص 50"

نمی دونم تا کی باید دل مون رو به این چرندیات خوش کنیم و هی به خودمون بگیم درد زیباست...! درد ارزشمنده ولی ناز شست بیدل که اینقدر قشنگ اومده گفته که:

انکار و جدل به خود فروشان گفتند
تصدیق و ملامت به خموشان گفتند
آن معنی راحت که جهان طالب اوست
حرفی است که با پنبه به گوشان گفتند...!
"بیدل دهلوی"

و چند تا رباعی از خودم:


حالا که پر از درد و هیاهو شده است
شاید که دچار کفر گیسو شده است
ای عشق بگو : گرسنگی را چه کند؟
شیری که اسیر چشم آهو شده است...!

 

با قلب شکسته، چشم تر می رقصد
هر روز غروب تا سحر می رقصد
در مسلخ عشق آه دیدن دارد
وقتی که درخت با تبر می رقصد...!

 


فریاد پر از سکوت شان یخ زده است
در سینه کویر لوت شان یخ زده است
ای عشق به داد اهل سجاده برس
در رکعت دو قنوت شان یخ زده است...!

 

 این رباعی هم برای شناسنامه م که چهارم آبان ماه امسال گریه می کرد:

دلتنگی و درد و داغ هم مال خودم
تاریک ترین چراغ هم مال خودم
کافی است...! شناسنامه جان گریه نکن
باشد به خدا طلاق هم مال خودم...!

 

 

                     بد   نامی    حیات  دو  روزی  نبود  بیش
                        آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت:
                       یک  روز صرف  بستن دل شد به این و آن
                        روز  دگر به  کندن دل  زین و آن گذشت ...!
                                                           " کلیم کاشانی "

 

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 2:5 ] [ احمد زارع ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

احمد زارع
شیراز (خرامه)
و فعلا ساکن بابلسر...
.
.
.

به آنجا رسیده‌ام که می‌دانم
دنیا مال خودش نیست
و من مال خودم نیستم
من زندگیم را
برای کس دیگری زندگی کردم
که نمی‌دانم کیست
"بیژن جلالی"
.
.
.
Ahmad.robaii@yahoo.com
امکانات وب