|
هی درد درد درد ... می کشم!
پریشان گویی های یک روح سرگردان
|
. سلام ۱۹ فروردین ماه که میشه ذهن ها ناخودآگاه برمی گرده به سال ۱۳۳۰ و خیابان شامپیونه ی پاریس ، روزی که صادق هدایت مغرورانه مرگ رو در آغوش کشید... . شب ها وقتی به خانه وارد می شدم ، او هنوز نیامده بود . نمی دانستم که آمده است یا نه ، اصلا نمی خواستم که بدانم ، چون من محکوم به تنهایی ، محکوم به مرگ بوده ام .خواستم به هر وسیله ای شده با فاسق های او رابطه پیدا بکنم ، این را دیگر کسی باور نخواهد کرد ! . عصای موسی مار می شود . سوال می کند از خود هنوز آهویی . یه دنیا دوری از من بی خیالی . یک هنرمند غیر از کاری که می کند نمی تواند بکند ، باید نقاشی کند ، به عنوان دلقک دائما در حال کوچ باشد ، از سنگ یا گرانیت چیزهای ماندنی بتراشد . یک هنرمند مثل زنی است که کاری جز عشق ورزیدن نمی داند و گول هر نره خر کوچه گرد را می خورد. . این روزا ذهنم خیلی درگیره و مشغله های فکری زیادی دارم که یکی از یکی مزخرف تره و باعث شده که حتی خواب هام هم بوی سیگار بگیره . حالا این میون تنها چیزی که بهم آرامش میده مثنوی معنوی حضرت مولاناست که هر وقت بازش میکنم اول میرم سراغ حکایت شاه و کنیزک و این ابیات رو می خونم: خوشتر آن باشد که سر دلبران گفت مکشوف و برهنه گوی این پرده بردار و برهنه گو که من گفتم ار عریان شود او در عیان آرزو می خواه لیک اندازه خواه آفتابی کز وی این عالم فروخت فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی این ندارد آخر از آغاز گوی . و ناخودآگاه یاد پارسال می افتم که با یکی از دوستان رفته بودیم تبریز و مقبره الشعرا بودیم که یه دفه زد به سرمون و حرکت کردیم سمت ارومیه و رفتیم به شهر خوی به پابوس حضرت شمس تبریزی و ...
"آذربایجان غربی . شهر خوی . آرامگاه شمس تبریزی . مهرماه ۹۰" و یه غزل از دوست عزیزم سینا زارع دبیر انجمن ادبی بابلسر که تا ابد شرمنده ی مهربونی هاش هستم : گفته بودم سیاه همشهری ، گفته بودی کلاغ یادت هست ؟! ظهر مرداد ماه بابلسر ، پارکینگ چهار فکر کنم ...! رو به دریا سلام می کردیم به زلال همیشگی خدا به سرت زد که آسمان بشوی ، و زدی دل به شهر ماهی ها . بعد از آن هر دقیقه چشم شدم به همین تابلو که دریا داشت . و دو رباعی از خودم: هر چند که رفته ای جنونت باقی است
دلخسته ام از بهار پاییزی کو ...؟ . نه به خاطر شعر
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:14 ] [ احمد زارع ]
[ ]
تو ماه را . سلام . بیش ترین درآمد امسال ، پدرم بود ...! . تا چشم به هم زدیم یک سال گذشت . راستش بعد از چندین ماه بالاخره رفتم شیراز و به شهر کوچکم یعنی خرامه سر زدم و دیدم که چقدر این شهر کوچک رو دوست دارم . چقدر از کوچه ها و خیابوناش خاطره دارم ، کوچه هایی که سرشار از دلتنگین و خیلی وقت پیش توی همین کوچه ها معنی انتظار رو خوب یاد گرفتم ... . اما به قول سید دیدم که توی این شهر دوست داشتنی : مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند مردم از اینکه من به خودم پشت کرده ام حق با درخت بود سکوت همیشه سبز از شاعری که عقده ای چشمهای توست من با شما که حرف ندارم ولم کنید سنگ گناه اینهمه چشم بدون شرح مردم از اینکه من به تو دل بسته ام عزیز باور کنید چلچله های ِ یتیم شهر مردم به حال و روز بدم خنده می زنند . امسال دومین بهاری بود که توی سفره ی ۷ سین قاب عکس مادرم رو گذاشتیم ... . چه رازی ست . من با استعداد بودم ، یعنی هستم . بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم یا یک چیز دیگر ، ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند ، چک نوشته اند ، بند کفش بسته اند ، سیفون کشیده اند و ... . میان جاده بدون تو خوب می فهمم . و دو رباعی از خودم:
خیام کنار جام جم می شکند ای علت هر چه شعر اگر دیر کنی قطعا کمر رباعی ام می شکند ...!
چون باد میان کوچه ها ولگردم آمیزه ای از غم و جنون و دردم ای عشق بیا کمی جوانمردی کن بگذار به شهر کودکی برگردم...!
رفتنت را نظاره خواهم کرد
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 3:54 ] [ احمد زارع ]
[ ]
تو نیستی . سلام . امشب دوباره از تو چه پنهان دلم گرفت . میدونم فرصتو از دست دادم شبیه غده ی بدخیمه دوریت "مصطفی موزانی" . در صورتى كه اهلى ام كنى و با من عهد و پیمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى كنم كه خوشبختم.هر چه ساعت پیشتر مى رود، خوشبختیم بیشتر مى شود.در ساعت چهار به هیجان مى آیم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم. "شازده کوچولو . آنتوان دو سنت اگزوپری" . . . بالاخره سیمین دانشور به دیدار جلال رفت ولی باز هم جلال تنهاست ...!
بهشت زهرا . قطعه هنرمندان . قاب روی مزار سیمین .
مهرماه 90 . شهر ری . مسجد فیروزآبادی . مزار جلال آل احمد . و یه غزل زیبا از مهدی فرجی: ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان! من میهمان دارم ، مبادا خاک برخیزد این قدر بی تابی نکن پیراهن نازم! * وقتی تو می آیی در و دیوار می چرخند عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم این چشمها این شیشه های عمر من ؛ ای جان! کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی . . .
و دو رباعی از خودم: تا کی نگران راه و مقصد باشد
خُم جامه دریده و سبو می گرید . کوه و صحرا پر است از نامت آن قَــــدَرها که یاد ما نکنی
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 3:40 ] [ احمد زارع ]
[ ]
همین حوالی هستند . سلام . هیچکس برای دیگری نمینویسد، . راستی بعد از سال ها انتظار بالاخره کتاب سید کاظم(محمدعلی) رضازاده قراره تا چند وقته دیگه چاپ بشه که توی مراحل پایانی هست و به نمایشگاه کتاب سال آینده میرسه . در سرم دختر پیری عصبی می رقصد این جهان با همه ی دغدغه هایش دارد سال ها رفته و از برق نگاه تو هنوز ماه افتاده بر آب و منم افتاده در آب کاش آغوش مرا عطر تو معنا می داد از سبا گیسوی بلقیس به همراهی باد . تجربه ی من در زندگی ، اندک است ، ولی به من می آموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست ...! . و دو رباعی از خودم : می گریم و حرف اشک هایم این است:
برعکس فضای ساکن مردابی . راستش چند روز پیش با یاغی نشسته بودیم و حرف میزدیم که یاغی گفت : اگه زندگی دو سمت داشته باشه ، ممکنه بعضی وقتا یه سمتش خوب و درست باشه ولی اون یه سمت دیگه همیشه خراب و داغونه ...! هفتاد پشت زخمی من ، از تو در خانه ام غریبه تر از پیشم گفتم به کودکان خیابان گرد تن می تنم به سینه ی قبرستان بر سفره ی تو خون جگر خوردن از خاک بی بخار تو دلتنگم یادم نمی رود که چه با من کرد رو می کنم به جاده و می دانم گفتم ولی نبود و نخواهد دید . . . دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 1:0 ] [ احمد زارع ]
[ ]
امشب . فقط سلام... . لی لی ، آن یار کوچک ، با همان شدت و حرارتی که روزهای یک شنبه در کلیسای پارک مرکزی از خود نشان می داد ، چشمانش را به گوی آتشین خورشید می دوخت تا در لحظه ای که در میان آب های سبز ناپدید می شد آرزویی کند ، آرزویی که خداوند یا ستارگان برآورده می کردند. ماریو بارگاس یوسا به مدد این کتاب نوبل 2010 رو گرفت و من توی 2 روزی که این کتاب رو می خوندم 11 تا مسکن خوردم و بر پدر و مادرش لعنت فرستادم که همچین قلمی داره و همچین تصاویری رو به مخاطب نشون میده ، واقعا عالی بود...! . نقل است که : . روز یک شنبه عروسی صادق فغانی بود و با چند تا از دوستان شاعر رفتیم عروسی و کلی خندیدیم ، چون رقصیدن شاعرا واقعا خنده داره ...
و یه غزل قدیمی از صادق فغانی که فکر کنم همه شنیدن : تا ابد بغضِ منِ تب زده کال است عزیز تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟! عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست . و چند تا رباعی از خودم : در مزرعه های ده مان گولم زد
. و در آخر یک غزل مثنوی زیبا از علی اکبر یاغی تبار : من ماندم و من ماندم و این نابرادرها من ماندم و مشتی نباید گفت امرد مرد این هفت سرهای دوپا این جوجه شاعرها من ماندم و بنویس مشتی رند پالان دوز من ماندم و من ماندم و من ماندم و بنویس . آغوش من طعم تعفن دارد از باران آغوش من طعم نباید گفت را دارد رجالگان درجای جای شهر میخوانند من دور میریزم شما بی پیش و پس ها را درد مرا بر بالهای بیکسی بنویس . درد مرا بر بالهای بیکسی بنویس درد مرا بر گریه بغض بی تو بی آرام بنویس که داری به دادم می رسی بنویس . ایثار کن بنویس این ها واژه دزدانند این ها جنونت را به اقیانوس می ریزند . من وارث کابوس های بی تو بارانم دستان من بوی بزرگ بی تویی دارد گهواره های خالی از موسای شعرم را معجونی از بسیارهای بی تو نابسیار درد مرا بر بالهای بیکسی بنویس . من میروم تبعیدی شهر شما باشم . میرم تموم دلخوشی هامو بسوزونم میرم که با کبریتهای نیمسوز درد میرم کفن خواب تموم قبرها باشم درد منو رو برگ برگ اطلسی بنویس . میرم از این چیزی که هستم هست تر باشم
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 1:43 ] [ احمد زارع ]
[ ]
آنگاه که خسته شدی سلام هر شب وقتی ساعت 12 کارم تموم میشه و دارم بر میگردم خونه ، قدم زنان میام از روی پل بابل رود رد میشم و چشمم به دختر و پسرایی می افته که از کافه های لب رودخونه میزنن بیرون ، نمی دونم چرا یه دفه دلم می گیره و ناخودآگاه این چند بیت از سید کاظم رضازاده رو با خودم می خونم: زل ميزنم به رهگذران هزار رنگ عاشق شدن مقوله مرموز زندگي است ميگفت من براي تو هستم دو روز قبل چندين دو روز بعد گذشت و نيامدي
خداوندا برایم کس بیاور "علی اکبر یاغی تبار" هلیا ...!!!
راستش داشتم فیلم " شاعر زباله ها" رو نگاه میکردم و به این سکانس رسیدم که فرزین محدث با خودش میگه : و خیلی باهاش حال کردم! و این چند بیت هم از امیر خسرو دهلوی که مدتیه بدجوری داره رو مخم راه میره و بعدش هم یه غزل و چند رباعی از خودم: همه آهوان صحرا، سر خود نهاده بر كف به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم كششی كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان به یک آمدن ربودی، دل و دین صد چو خسرو .
وقتی که تمام واژه ها کور و کرند
با حنجره شان صدات را می بلعند
در کنج قفس هوای پروازم باش
وقتی که سنگین می شود هی بار دلتنگی چشمان خیس از اشک را می بندم و بعدش مانند انسان نخستین سخت تنهایم امشب سر میدان تمام شهر می بینند از داغ چشم سبز تو آرام می میرم یک شب بیا نعش مرا آرام پیدا کن وقتی که عطر بودنت را باد با خود برد
نا امید نیستم
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 3:34 ] [ احمد زارع ]
[ ]
سلام
"می ترسم از تَذَبْذُبِ یارانم، گفتی برادرم شده ای؟ باشد این روزا بدجوری اسیر روزمرگی و تکرار شدم و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم و مدام این شعر رو با خودم زمزمه می کنم: نمی دانم آخر چه مرگم شده است چند روز قبل عارف شعبانی که از شاعرای خوب قائمشهره زنگ زد و گفت: یه ترانه واست نوشتم و برام خوندش که هدیه خوبی بود و خوشحالم کرد و این جوریه: هیشکی غم ما رو نمی دونه و اما یه داستانک از جبران خلیل جبران: صدفی به صدف کناری خود گفت: من احساس درد زیادی در درونم می کنم، دردی که سنگین و گرد است. نمی دونم تا کی باید دل مون رو به این چرندیات خوش کنیم و هی به خودمون بگیم درد زیباست...! درد ارزشمنده ولی ناز شست بیدل که اینقدر قشنگ اومده گفته که: انکار و جدل به خود فروشان گفتند و چند تا رباعی از خودم:
با قلب شکسته، چشم تر می رقصد
این رباعی هم برای شناسنامه م که چهارم آبان ماه امسال گریه می کرد: دلتنگی و درد و داغ هم مال خودم
بد نامی حیات دو روزی نبود بیش
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 2:5 ] [ احمد زارع ]
[ ]
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ... "حضرت مولانا" سلام گاهی وقتا توی بعضی از شرایط آدم مجبور میشه که علی رغم میل باطنیش بعضی از چیزا رو فراموش کنه و متاسفانه من الان توی همین شرایطم و باید خیلی از چیزا رو فراموش کنم و گرنه هر روز بیشتر از روز قبل ضربه می خورم . باید ۵ سال از بهترین و بدترین روزای زندگیم رو فراموش کنم . ۵ سالی که شب و روزش برام پر از خاطرات تلخ و شیرینه. ۵ سالی که مثه برق و باد گذاشتن. ۵ سالی که ...
از عمق وجودمان گناهی کردیم بر میوه ی ممنوعه نگاهی کردیم "سخت است بگویمت ولی باید گفت:" حوای گلم ! چه اشتباهی کردیم...!
این قلب بدون کینه ام را چه کنم؟ آیینه بگو : قرینه ام را چه کنم؟ ای ماه بلند من بگو بعد از تو فریاد پلنگ سینه ام را چه کنم؟
صد بار شکست قلب فانوسم را این روح ترک خورده ی مایوسم را هرچند که کابوس شب و روزم بود ای عشق بیا پس بده کابوسم را...!
در سینه ی خود بغض فراوان دارم ابری شدم و هوای باران دارم آخر تو بگو فلسفه ی بودن چیست؟ وقتی به حضور مرگ ایمان دارم...!
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده "سعدی"
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 1:24 ] [ احمد زارع ]
[ ]
سلام راستش حال این روزام شباهت زیادی به این بیت از علی اکبر یاغی تبار داره که میگه: درکلبه ی درویشی ام آری خبری نیست من گور ندارم که کفن داشته باشم ... این صابخونه ی عوضی هم بند کرده که باید تخلیه کنی و فعلا مشغول اسباب کشی هستم... همین!
شیطان و بهشت و سیب و کندم ، با من نوشیدن جام باده و خم ، با من مستانه شبی مرا در آغوش بگیر دلگیر نباش ، حرف مردم ، با من
"شاید همه چیز بر می گشت به همین واقعیت تلخ که قوزی ها تریاکی بودند و ما قلمدانی ها همه عرق خور، اما دیری نپایید که ما هم تزریقی شدیم ، به هرویین و مرفین روی آوردیم و تباه شدیم...! عباس معروفی . پیکر فرهاد . ص 36"
آرام و قشنگ می نوازد من را ماهم که پلنگ می نوازد من را توی سر من چه خلسه ی شیرینی است وقتی که سرنگ می نوازد من را
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 11:6 ] [ احمد زارع ]
[ ]
سلام بعد از وقفه ای چند ماهه و اتفاقی که دیروز برام افتاد تصمیم گرفتم حداقل هفته ای یک بار این جا رو آپ کنم تا لااقل توی این غربت لعنتی از دوستانی که ازشون دورم باخبر باشم و ...
چون مورم و برگ بر سرم می بارد هر لحظه تگرگ بر سرم می بارد ای عشق چه کرده ای که هر جا بروم انگار که مرگ بر سرم می بارد
می ترسم از آن هوای پاییزی که ... در هم شکند مرا و هر چیزی که ... از آمدنش سخت به خود می لرزم چون قوم اسیر دست چنگیزی که ...
مانند غروب های تهران شده ای عصیانگری و شبیه شیطان شده ای ای عشق در این زمانه ی پوچ وقیح افسوس اسیر لقمه ای نان شده ای!
وقتی که بنوشم همه ی خم ها را پیدا بکنم تمامی گم ها را حوا به خدا قسم !شبی مستانه آتش بزنم تمام گندم ها را ...!
احمد زارع - بابلسر- ۴ بهمن ۱۳۹۰
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 13:47 ] [ احمد زارع ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |